تبليغاتX
کاکتوس ِ من


کاکتوس ِ من

من از صبح تا شب گریه میکنم , فقط به خاطر رشد کاکتوسم

 

همه ی پاکیم رو واست گذاشته بودم . . .

از امروز کثیف میشم ,

مثل خودت !

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:19 توسط صاحب کاکتوس| |

 

خیلی دلم گرفته ...

نمیدونم از کجاش بگم ؟

از خانواده که یه سر سوزن هم درکم نمیکنن یا از تویی که تمام روزای زندگیمو کردی جهنم ...

توی تمام طول عمرم هیچوقت اون محبتی رو که میخواستم بهم ندادن ...

هیچوقت لذت نبردم خوشی نکردم آرامش نداشتم ...

به جز یک روز که هنوزم معتقدم بیشتر شبیه یه خواب خوب بود ...

تنها روزی بود که لذت میبردم خوشحال بودم و آرامشو با تمام وجودم حس میکردم ..

نمیدونم چرا دیگه تکرار نشد ! یعنی سهم من از تمامه روزای دنیا فقط همون ۱ روز بود ؟

مگه چیزی از کسی کم میشد اگه بقیه ی روزام هم همینطوری بود ؟

همیشه محبت کردم ... همیشه تمام احساسم رو گذاشتم ... همیشه دوست داشتم ولی هیچوقت دوست داشته نشدم..

هرچی خوبی کردم با بدی جوابمو دادن ... هیچوقت محبتام به چشم هیچکس نیومد ...

حس میکنم هیچکس توی دنیا بدبخت تر از من نبود ... کاش خدا تمام احساسمو ازم میگرفت...

کاش سرد میشدم مثله یخ ... سخت میشدم مثله سنگ...

کاش هرچیز دیگه ای بودم جز اینی که الان هستم ...

 راضی نیستم ... از زندگیم راضی نیستم ... از خانوادم راضی نیستم ... از تو راضی نیستم ...

کاش همتون بدونید که اگه نبخشمتون چی میشه ...

نمیدونم... نمیدونم این همه روزی که توی اون سفر بودی ... این همه وقتی که با خدا حرف میزدی ... یه بارشم بهت نگفت که این راهش نیست ؟ این انصاف نیست ؟ این حقش نیست ؟

با این که این همه محبت میکنم , هیچوقت دروغ نمیگم و اهل خیانت نیستم چرا همیشه بدترین ها نصیب من میشه ؟

چرا توی این دنیا یه نفر رو هم واسه خودم ندارم ؟ اینکه بتونم راحت و بدون شرط دوسش داشته باشم ... اونم دوسم داشته باشه بهم محبت کنه نگرانم بشه ...

اینکه هر لحظه از این نترسم که بخواد تموم کنه ... بخواد بره ... یهو جواب نده ... دیگه خبری ازش نشه ...

هرچی یادم میاد همیشه دلهره داشتم ... همیشه استرس این چیزا رو کشیدم که چیزایی رو که دوستشون دارم از دست بدم ...

تو هم یه روز هستی ۱ ماه نیستی ... چرا ؟ کم گذاشتم ؟ کجاشو ؟ کی ؟ تو که خودت اومدی دیدی... خب اگه کم بود اگه بد بود چرا همون موقع نگفتی ؟ میدونی چه اشتباهی کردی که الکی دلخوشم کردی ؟

میگی ماهم ... خانومم ... اگه نیستم چرا میگی ؟ اگه هستم پس چرا تو اینجوری ؟!

فکر میکردم بعد از سفرت خیلی عوض میشی ... خیلی منطقی تری ... اما هنوزم طبق روال قبل ... ۱ ساعت بهترینی و چند دقیقه بعدش جرات نمیکنم یه کلمه حرف بزنم باهات...

چرا؟ من هیچی ولی واقعا اینجوری خوبه ؟ اینجوری به تو خوش میگذره؟ اینجوری آرامش داری تو ؟

آدما از هر فاصله ای میتونن پشت هم باشن ... کنار هم باشن ... مراقب هم باشن ... هوای همو داشته باشن ... پیش هم آروم باشن و همدیگرو با تمام وجودشون دوس داشته باشن ...

پس چرا نمیخوای اینجوری باشه ؟ چی نمیذاره ؟ چی مانع میشه ؟

وای اینقدر دلم پره و ازت گرفته که باورت نمیشه ...

اینقدر حرف مونده توی دلم که اینا یه ذرش هم نمیشه ...

اینقدر سوال .... چرا ... اما ... اگر ...

همیشه فکر میکنم مزاحمم واست ... همینقدر هم که هستی بخاطر ترحمه ... رفتارای خودت باعث شده که مدام این فکرا تو سرم باشه و مثه خوره تمام روح و ذهنمو کم کم بخوره ...

میگی آروم باش ... راحت باش ... از روزات لذت ببر ...

واقعا میشه ؟ به نظرت دلخوشی مونده برام ؟ آخه از چی لذت ببرم ؟ اصلا من چیو دارم ؟؟؟

کاش بدونی چقدر تنهایی عذابم میده و تو هم همین یه ذره بودنت رو دریغ میکنی ازم ...

کاش بفهمی چقدر دوس دارم بمیرم ... چقدر دوس دارم دیگه نباشم تا همه از دستم راحت باشم ...

وقتی هستی میگی میخوام میشه میتونی میام میام میام . . . پس کو ؟!

میدونی همیشه منتظرم ؟ میدونی چقدر سخته ؟ تا حالا این همه منتظر بودی ؟؟؟

دلم نمیاد وگرنه دعا میکردم فقط یه روزم که شده جای من باشی تا خودت ببینی چی میکشم ..

آخه من کجای دوست داشتنم اشتباه بود ؟

کاش حالا که اینقدر واسه رفتن عجله داشتی حداقل یه بار مینشستی درست باهام حرف میزدی اول ... دعوا نه , حرف !میذاشتی باهات راحت باشم ... ازت سوال کنم ... تو خوب گوش کنی ... جوابمو بدی ... حرف بزنی حرف بزنی حرف بزنی ... حرف بزنی تا منم بفهمم !

سر هرچیز کوچیکی هر بحثی بهانه ای خواستی بری ... واقعا درک نمیکنم چرا ؟!

مگه بقیه این بحث ها رو ندارن با هم ؟ پس اونا هم همینطوری میکنن ؟

من قبول دارم که خیلی وقتا اشتباه کردم اما تو بهتر از من میدونی که هیچوقت از روی قصد و عمد نبوده ... هرچی هم بوده از سادگی و بچگیم بوده ... قشنگ نبود که تک تک کارا و حرفای منو به منظور بگیری ... اونم یه منظورای افتضاحی که ...

حالا هم که نیستی فقط فکرت هست ... فکر فکر فکر ... فکرایی که صد برابر اون دعواها عذابم میده ...

من با این حالم دیگه چیزی ازم نمونده ... چیزی خوشحالم نمیکنه ... چیزی برام قشنگ نیست ...

روحم جسمم همه چیم مشکل داره ... چون آروم نیستم ...

همون آرامشی که تو هم دنبالش بودی و فکر کردی با این کار بهش میرسیم ...

شاید تو رسیده باشی ... اما من روز به روز بدترم و هیچ وقت بهش نمیرسم دیگه ...

چقدر آیندت واست مهم بود ... تمام جوابامو با آینده دادی ...

اما رسمش این نبود که با خراب کردن آینده ی من آینده ی خودتو بسازی ... (میدونی که چی میگم؟)

گفتم که اینقدر حرف تو دلمه که اینا هیچی نیست در برابرش ...

کاش پیشم بودی که بهت میگفتم ... حس میکنم فقط اونجوری میفهمیدی . . .

 

  • واااااااای چقدر دوس دارم با صدای بلند اسمتو داد بزنم !

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 11:50 توسط صاحب کاکتوس| |

 

بی چشم و رو .

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 0:25 توسط صاحب کاکتوس| |

 

دیگه نمیبینمت , حتی اگه همین جا جلوی چشمام باشی !

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 19:25 توسط صاحب کاکتوس| |

 

دقیقا چقدر وقته که اینجا رو آپ نکردم ؟!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 23:53 توسط صاحب کاکتوس| |

 

گاهی وقتا تنهایی به با تو بودن شرف داره !

 

نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 23:36 توسط صاحب کاکتوس| |

 

دیدم یکی جای منو گرفته واست

امیدوارم باهاش اون کارایی رو نکنی که با من کردی . . .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 11:53 توسط صاحب کاکتوس| |

 

مثل اینکه امسال قسمت نیست تاسوعا عاشورا رو ولایت خودمون باشیم !

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 15:39 توسط صاحب کاکتوس| |

 

آزادی را فقط در میدانش دیدم و دیگر هیچ !

 

روزت مبارک دانشجو !

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 14:2 توسط صاحب کاکتوس| |

 

از اعتمادی که بش کردم و واسش اون چیزا رو گفتم سو استفاده کرد و همشو کوبوند تو سرم ...

 

خیلی آدم نامحرمی بودی .

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 13:5 توسط صاحب کاکتوس| |